تبليغاتX
"قصرعشق"

خواستم...

 

خواستم تا بار ديگر داستاني بنويسم
قلم نعره کشيد ... کاغذ پاره شد ... افکارم در هم گرديدند ...
همه از من تقاضاي سکوت کردند .
قلم ميدانست که بايد شرح دردها و غمها را بصورت کلمات نقاشي کند .
کاغذ مي دانست که در زير سطور غم و اندوه محو مي شود .
و ... افکارم ميدانستند که از در همي همانند زنجيري سر در گم مي شوند .
و من خاموش سکوت را برگزيدم .
اما ....
چشمانم سکوت مرا با اشک معاوضه کردند .
و قطره هاي اشک و اندوه دل
مثل باران بهار
ارمغان کوير گونه ها شدند .  

    
 

!! نوشته شده توسط مريم | | 85/12/17

مي دونستي

مي دونستي

 مي دونستي اگه خداوند يخچال داشت حتما عکست رو بروي در اون مي چسبوند ؟


مي دونستي اگه خداوند کيف پول داشت حتما عکس تو رو داخل اون قرار مي داد ؟


مي دونستي اين خداست که هر بهار واست گلهاي زيبا به نشوني دلت پست مي کنه ؟


مي دونستي اين خداست که هر سپيده دم خورشيد رو مهمون خونه ت مي کنه ؟


مي دونستي که خدا هميشه دستشو زده زير چونه ش و داره به حرفات گوش ميده ؟


مي دونستي اين قلب مهربوني که داري انتخاب خدا بوده ؟


اگه نمي دونستي خوب حالا که دونستي پس معطل نکن و با قلب بي همتات ازش تشکر کن.


 

!! نوشته شده توسط مريم | | 85/12/09